خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست چنین نامه به صد رنگ است ولی زمان رسیدن آن لحظه آسمان بی مهر شود دریا طوفانی و ناآرام چشم ها فریاد شود دل ها حسرت وران لحظه هایی که ثانیه ها همه برایش منتظر بودند مدت هاست سکوت پیشه کردم

روزها گذشت و گنجشک هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
" می آید ... من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد"
... و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت
و خداوند لب به سخن گشود :"با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست"
گنجشک گفت:"از تو خواسته ای داشتم , کسی را از تو خواستم که دردم را بفهمد ولی ..."
خداهیچ نگفت ...فرشتگان از خدا پرسیدند چرا هیچ نگفتی.
خدا به آرامی گفت:
"خواستم تا مرا فراموش نکند"
حالت تنوع دارم هنوز نرفته، دیدم برگشت، البته با چند کمپوت گیلاس و آلبالو که دو دستی به سینهاش چسبانده بود. یکی از بچهها گفت: اینها دیگه چیه؟ دوباره چه دوز و کلکی سوار کردی؟ حالا بیا ببینیم چی هست؟
او گفت: «چهقدر ندید بدید هستی؛ خوبه کارخونهاش تو ولایت خودمون. نترس نمیخوریم» بعد معلوم شد که ظاهراً رفته بهداری و دلش را دو دستی گرفته و شروع کرده به خودش پیچیدن. برادری که آنجا بوده، میپرسد: حالا چی شده اینقدر بیتابی میکنی؟ و او جواب میدهد: که دکتر از صبح تا حالا حالت تنوع دارم، و او با تعجب میپرسد: تنوع؟ لابد منظورت تهوعه! ببینم دلآشوبه داری؟ حالت بهم میخوره؟ میخوای بیاری بالا؟ او هم میگوید: نه دکتر، چیزی نخوردم که بالا بیارم، اگر چیزی پیدا بشه، میخوام پایین ببرم.
دست آخر با زبان بیزبانی و چربزبانی حالیش میکنه که حالت تهوع دارم، در زبان ما یعنی دلم کمپوت میخواهد. بیا و آقایی کن، بنویس تدارکات چند تا قوطی شربت سینه از آن آبدارها و هستهدارهایش به ما بدهد، بلکه اشتهایم باز شود. او هم خندهاش میگیرد. وقتی آن سادگی و خوشمزگی را در او میبیند، دلش نمیآید که بگوید، نه و سفارشش را با یک نسخه کمپوتی به تدارکات میکند.
دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من
فدای صحن حرم ونای حسین بشم من
دلم می خواهد پر بزنم توی صحن بارگاهش
دلم می خواهد فدا بشم میون قتلگاهش
دلم می خوهد پروانه وارپربزم به سویش
بسوزم از شراره شمع وصال کویش
دلم می خواهد ز خون پیکرم وضو بگیرم
دلم می خواهد چون لاله نشکفته باشم
شهد شهادت بنوشم مهمان اکبر بشم
دلم می خواهد حسین فاطمه بیاد در برم
سر بزارم به دامنش اون لحظه آخرم
سلام به وبلاگ گلی از بهشت خوش آمدید.منتظر مطالب این جانب ودیگر دوستان باشید خواهشمند است بادادن نظرات وپیشنهادات ومطالب برای وبلاگ خودتان مارا یاری کنید در ضمن شما هم میتوانید جزء نویسندگان افتخاری وبلاگ درآید فقط کافیست از طریق این لینک(کلیک کنید)اعلام آمادگی نمایید تا رمز وپسورد برای شما ارسال شود (موضوع وبلاگ درمورد شهدا ودفاع مقدس و.....می باشد)
مطالب آرشیو شده
یاداشتهای نویسنده افتخاری 1 [2]
آشنای با شهدای سرچهان [2مورد]
آشنایی با یادمان دفاع مقدس
نوشته های خواندنی 1 [31مورد]
وبلاگ قافله شهدا (شامل تصاویر ،تم،آهنگ ونرم افزار مبایلی و...)

هرچی فکر کردم درباره این شهیدچی بنویسم دیدم هیچ چیز بهتر ازدستخط خود شهید نیست:
شهیدمحمدرضا حقیقی که شعر حضرت حافظ را اینگونه نوشته بود:
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وانگهم تابلحدخرم ودلشاد ببر
روز مـرگم نفسی وعده دیدار بده وانـگهـم تا بلحـد فـارغ و آزادببـر
مزار این شهید در گلزار شهدای اهواز میباشد .
